29.پینت بال!
دیروز روز بدو بدو بود! عصری آمیتیس وقت دکتر داشت ... از چشم چپش آب میاد و هی قی میکنه ... شب قبلش که خونه ی مهسا اینا بودیم مامانش گفت احتمالا سرما خورده چشمش ولی بابا مرتضی یادم انداخت که زمان تولدت هم همینجوری بودی ... یادته؟:دی دکتر گفت آلودگی تو چشمت رفته و بهت قطره داد ... روزایی که زیر دستگاه میذاشتیمت همش یه طرف چشم بندت کثیف میشد ... خلاصه که باز هم چشم چپت مشکل داره:( دکتر برات قطره نوشت ... زینک رو هم باید شروع کنی کوچولو ... رفتم داروخانه ایرانیشو بهم داد ولی بهت ندادم تا امروز بابات رفت خارجیشو برات گرفت ... شب ساعت 7:30 با مسعود و دوستاش قرار داشتیم بریم پینت بال و نمیشد شما رو ببرم چون خیلی کوشولویی و هوا هم بسیار سرده ... اگه تابستون بود عمرا جایی نمیذاشتمت:( میخواستم بذارمت پیش مامان ولی چون باید میرفتیم مطب دکتر مجبور شدم ببرمت پیش مامان بابا مرتضی ... زیاد راغب نبودم بذارمت اونجا ... نه بخاطر اینکه مطمئن نیستم ولی پیش مامان من چند بار مونده بودی و خیال من و مرتضی راحتتره ولی خوب بار اوله که میخواستی پیش مامانبزرگه بمونی ... تازگیا اگه ما رو نبینی نمیخوابی! وروجکی شدی ... حتی گاها تا صدای منو نشنوی هم نمیخوابی! ولی با اینحال همچنان غش و ضعفهات مال بابا مرتضی س ... یعنی عمرا فکر نکنین علاقه به من شدیدتر شده ها!
خلاصه رفتیم پیش مامانبزرگه و مامانبزرگه بردت تو اتاق که ما بریم ولی در خونه باز نمیشد! هرکاری کردیم باز نشد! تا خود مامانبزرگه اومد و با کلی مشت و لگد! بازش کرد:)) بعدش بابات میگفت وایسیم ببینیم میمونه یا نه؟ دلش نمیومد بذارتت ولی بهرحال که چی؟ همینجوری وایسیم بالاخره راه رفتنی رو باید رفت! ورزشگاه دستگردی به مامانبزرگه اینا نزدیک بود کلی سفارش کردم بهش و گفتم اگه اذیت کرد زنگ بزنین ... رفتیم و دم درش مسعود اینا رو دیدیم ... مسعود و سمانه و مجید ... دم در ورودی علی کله بود ... داره میره اوگاندا واسه ی زندگی ... من و مرتضی که میگیم موندنی نیست ولی بهرحال جمعه داره میره فعلا ... این برنامه رو هم علی جور کرده برای آخرین دور همی ... یاسی و سارا و یه سری بچه هایی که بعد از آزادی مسعود دیده بودم و یه سری های دیگه که ندیده بودمشون اونجا بودن ... 18 نفر بودیم و تجهیزات اونجا هم که تکمییییییییییییییییییل! فقط برای 16 نفر تفنگ داشت ... لباسهای درب و داغون و غیر سایز! کلا اینجور بازیها با روحیه ی من سازگار نیست ولی با روحیه ی مرتضی شدیدا سازگاره! خلاصه سری اول که رفتم تو و تیر خوردم اول بسم الله اومدم بیرون و گفتم دیگه نمیرم! حامو دادم به محمد امین ... خوب پسرا بیشتر دوست دارن این بازی رو ... سرجمع 10 ثانیه هم تو زمین نبودم ولی 2 تا کبودی نصیبم شد! ساعت 9 زنگ زدم به مامان گفت نق نق میکنه ولی کاری بهم نداره ... گفتم براش تخم مرغ بپزه و زرده شو با شیر بهش بده ... ساعت 10 سانس مون تموم میشد علی رفت بالای منبر و در آخر با کلی ماچ و بغل ازش جدا شدیم ... دلم براش تنگ میشه پسر خوبیه ... تو دوستای مسعود فقط علی و مجید آدم حسابین که علی هم رفت ... حیف! موقعی که رسیدیم داشتم بال بال میزدم که ببینمت دخترم:* در رو که باز کردم خودتو پرت کردی تو بغلم ولی فقط یه نمه لبخند زدی ... بابات رو که دیدی نیشت تا کجا باز شد! خوب بدجنس واسه منم بخند!
راستی امروز همش با هم دعوامون شد! آخه پدرسوخته به جای سیب زمینی و پیاز چیکار داری که برش گردوندی رو خودت؟ عاشقتم:*
این بود پینت بال ما یا شایدم اونا! من که تماشاچی بودم خوب!


29.پینت بال!
